تبليغاتX
عشق و زندگی


عشق و زندگی

در ظلمت روزگار بدرخش چرا که نور در تاریکی زیباست

وفا ...؟؟؟!!!



در زماني که وفا


قصه ي برف به تابستان است


و صداقت گل نايابي ست


و در آيينه ي چشمان شقايق نيز


عابر ظالم و بي عاطفه ي غم جاريست .


به چه کس بايد گفت با تو خوشبخت ترين انسانم
!


نویسنده: fahim ׀ تاریخ: شنبه شانزدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

نقطه پایان نزدیک است !



سر بر کدامین خاک بگذارم

تا وجود خسته ام را پذیرا باشد ؟

فریاد را بر کدامین آسمان

توانم بر آورد

که ضجه سکوتم

از این راه ِ به گوش هیچ کس نمی رسد .

دستان خالی از یقینم را

کسی بذر اعتماد نمی کارد

چرا که در این درگاه تاریک

چشمانم نوری جز

برق اشک های پنهان نمی بیند .

می دانم

هرگز منی در کنار هیچ تویی

قرار نمی گیرد

که سالهاست

حاصل جمع من و تو

ما نمی شود .

این روزها دلم تنگ است

لحظه ها گویی دست در دست هم داده اند ِ تا قلب طپش رمیده مرا با خود به گور ببرند

ای کاش دلتنگی ها را پایانی بود .

زمان پاورچین پاورچین می گذرد

و من چون شبکوری در تاریکی

تنها صدای قدم هایش را ِ

که برایم به ناله شبگردان گرسنه مانند است ِ می شنوم

با امید به اینکه

نقطه پایان نزدیک است .

نویسنده: fahim ׀ تاریخ: شنبه شانزدهم آبان 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

شبنم خونین !

 

گل اگر شبنم خونین بیاشامد تا ابد با طراوت و زیبا باقی می ماند چه بهتر اینکه این شبنم خونین از دل

 دردمند عاشقی چون من سرچشمه گیرد. پس تو ای گل بدان راز حیات را کشف نکردی بلکه زندگی

جاودانه تو به قیمت مرگ و نیستی دل حساس و رنجیده عاشقی تمام شد!

 گل زیبا می رفت تا در آغوش ظلمت شبانه با ناز و غمزه فراوان به خواب رود ،بلبل از راه دور با دلی

 پر از طپش می شتافت تا قبل از آنکه گل به خواب رود خود را به پای پر خار معشوقه برساند و ناله

سر دهد و آنچنان به فریاد و فغان آید که گلستانی را از خواب برانگیزد و از جفای معشوقه به عالمیان

شکوه و شکایت کند ،... اما معشوقه جفاکار و سنگ دل در قبال آنهمه عشق و محبت چند نیش از

خارهای خود را در دل دردمند بلبل فرو برد ، پرنده تیره روز خود را به آغوش گل افکند و با خون دل

 که قطره قطره می چکید بدن لطیف گل را سرخ فام ساخت و با شستن جسم با طراوتش به او حیات

 ابدی و جاودانه بخشید . صبحگاهان دختر زیبای صاحب خانه که دل و دین از همه ربوده

 بود از کنار گل گذشت نگاهی به زیبایی گل افکند و بدون اینکه به جسد بی جان بلبل شوریده حال

بیاندیشد لبخندی زد و گذشت ولی غافل از اینکه او نیز همان گل پر خار ، روزی با خون دل من استحمام 

کرده و حیات جاودانی بدست خواهد آورد !؟ 

 توجه من از خط سیر دختر زیبا که همچون کبک می خرامید به طرف باغبان پیر که به سوی گلستانش

 می رفت جلب شد. پیرمرد زیر لب زمزمه میکرد:

 چون نسیم سحری پرده گل باز کند

 باغ را بلبل خوش نغمه پرآواز کند

 کاشکی مطرب ما نیز به هنگام صبوح

 خیزد از خواب و نوای طربی ساز کند

 بی نیاز است ز عشق من و جان بازی غیر

 نازنینی است که بر جان و جهان ناز کند

 ناگهان آوای پر نشاط باغبان نیمه تمام ماند و ناله او از حنجره اش به گوشم رسید که به سختی و

دردمندی می گریست ، دانستم از مرگ بلبل عاشق اطلاع یافته و در غم او به نوحه سرائی پرداخته .

 دست بر دیده نهادم تا آن منظر به چشم نبینم. قطراتی از اشکهای گرم بر صورتم چکید ، اندیشیدم در

ره بلبل ناکام پیرمرد باغبانی بود و به تلخی می گریست...

 اما در پی من و بر جسد من کسی خواهد بود که چند قطره اشک از دیده بفشاند ؟؟!...

 

نویسنده: fahim ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

غمی غمناک !

 

شب سردی است، و من افسرده

راه دوری است، و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
 

اندکی صبر سحر نزدیک است 

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟
 

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است
 

دیگران را هم غم هست به دل 

غم من، لیک غمی غمناک است.!!!

 

نویسنده: fahim ׀ تاریخ: دوشنبه ششم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ازدواج یعنی همین !

شاگردی از استادش پرسید :" عشق چیست ؟"

استاد در جواب گفت :" به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور.اما در هنگام عبور از گندمزار ، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی."

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید چه آوردی؟

و شاگرد با حسرت جواب داد :" هیچ ! هرچه جلوتر می رفتم ، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین ، تا انتهای گندمزار رفتم."

استاد گفت :" عشق یعنی همین !".

شاگرد پرسید :"پس ازدواج چیست؟"

استاد به سخن آمد که :" به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی  به عقب برگردی !"

شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت :" به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم ، انتخاب کردم. ترسیدم که اگه جلو برم ، باز هم دست خالی برگردم."

استاد باز  گفت :" ازدواج هم یعنی همین !!!"

نویسنده: mazdak ׀ تاریخ: چهارشنبه یکم مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ساده و غمناک

زندگی چون کودکی تنهاست!

ساده و غمناک !

اشک سردی همچو مروارید می دود در جام چشمانش ، می چکد برخاک

سادگی در چهره اش پیداست !

گاه یک لبخند ! می دهد در آسمان گونه هایش گرم

می شکوفد در بنا گوشش ، غنچه ای آزرم

گاه ابر تیره ی اندوه ، بر جبینش می کشد دامن

سرفرود می آورد ناشاد ، چون نهالی نرم و نازک تن ،گرندارد باد

زندگی زیباست!

ساده و مغموم ، چون غزالی در کنار چشمه ای ، در خلوت جنگل

مانده از دیدار جفت گمشده محروم ، دیده اش از انتظاری جاویدان لبریز

در بهاری سرد ! وغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه های اندوه

سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب

در سکون حیرتی خاموش

بر عقیق بوته اعجاب

زندگی زیباست

زندگی چون کودکی تنهاست

ساده و غمناک

زندگی زیباست !!

نویسنده: mazdak ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

برای تازه شدن دیر نیست...

هیچ کس اشکی برای ما نریخت 
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم 
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
 یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

نویسنده: mazdak ׀ تاریخ: شنبه بیست و یکم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

نمیخواد برگردی !

همه دار و ندارمو

هر چی داشتمو و نداشتمو

همه رو به پات گذاشتمو

همه دردامو سوزوندمو

غرورمو که شکوندمو

دلم می خواد که برگردی بگی بد کاری کردی که منو  تنها گذاشتی

بگی  دوسم میداشتی

من رو حرف تو حساب کرده بودمو

همه عشقا رو جواب کرده بودمو

از همه قشنگیای زندگی تنها تورو انتخاب کرده بودمو

دلم می خواد که برگردی بگی بد کاری کردی که منو  دیوونه کردی

بگی  که بر میگردی

نه نه نمیخواد که برگردی!


نویسنده: mazdak ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سپیده دم !

 

اگر عاشق باشی سپیده دم از خواب بر میخیزی همچنانکه من بر میخیزم !

اگر عاشق باشی سپیده دم از خواب بر میخیزی همچنانکه مرغان خوش الحان و

 خروسهای سحرگاهی و بلبلان عاشق پیشهء بهاری بر میخیزند .

سپیده دم لطف و صفای خاصی دارد  بی سبب نیست که پیامبران خدای بزرگ -

در سپیدهء صبح با خالق توانای خود به راز و نیاز می پرداختند !

من نیز در این ساعت با نوازش روح تو از خواب بر میخیزم -

روح تو آرام آرام مرا به آغوش خود می کشاند

مثل اینکه دو روح در هم آمیخته باشند ـ جسم مرا ترک میگویند

 و به سرعت برق به آسمانها به همانجائی که هرگز پای غیر عاشقی به آنجا نرسیده میروند

 و تو لبان زیبایت را بر لبانم می گذاری و هر دو در هم غرق می شویم

در این حال اگر کسی در نزدیکی جسم من باشد احساس خواهد کرد

که از یک لخته گوشت و پوست و استخوان آتش بر میخیزد بدون اینکه بفهمد :

 حرارت گرم و کشندهء لبان تو است که آنرا چنان گداخته و سوزان کرده است !

 

نویسنده: fahim ׀ تاریخ: جمعه سیزدهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

از من ... به تو !

نیمه شب ،تنهایی ،ظلمات ،یاد خاطرات گذشته ، یاد با تو بودن ،

دردسر ، مشکلات ، حرفای بی منطق تو ، عصبانیت من ،

محبت تو ، بی توجهی من ، اختلاف ما

پاکی تو ، صداقت من 

بی کسی ، عشق پاک 

به فریادم برس ؛ عشق من ، امشب پریشانم

              پروانه ات خواهم ماند. !

نویسنده: mazdak ׀ تاریخ: سه شنبه دهم شهریور 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to loveinlife.Blogfa.com / Theme by:
iTheme